تبليغاتX
.......::خاطراتی از تنهایی تا مرگ.....::

.......::خاطراتی از تنهایی تا مرگ.....::

منو ببخش..................
سلام آبجی ها و داداشای گلم... واقعا معذرت و شرمنده دیر به دیر می آپمو بهتون کمتر سر میزنم .. راستش یکم این روزا حلو روز درست حسابی ندارمو وقتم هم پره .. کم کم داره وقت امتحانا هم میرسه ... راستش مطلب جدبدی واسه گذاشتن ندارم .. قفط یه اهنگ و نتنشو با آپشو واسه دانلود میذارم... کلی دیشب باهاش گریه کردم...

 

تو نمیدونی چقدر دلم واسه تو تنگه

من نمیدونم چرا دلت یه تیکه سنگه

تو..تو رفتی با کسی و...به من نمیرسی و ..

من بگو چی کار کنم این همه بی کسی رو...

منو ببخش که بهونه گیرم...

اگه هنوز واست میمیرم..

منو ببخش اگه هنوز میخوام بهت برسم..

اگه هنوز واست دلواپسم..

اگه میگم به فکرم باش یکم.. من تنهام..

تا میگم دوست دارم .. یکی بهم میگه هیس!..

نه.. گمونم هیچ کسی به فکر درد من نیست ..

تو.. تو رفتی با کسی و .. به من نمیرسی و..

من.. بگو چیکار کنم این همه بی کسیو..

منو ببخش که بهونه گیرم..

اگه هنوز واست میمیرم..

منو ببخش اگه هنوز میخوام بهت برسم ..

اگه هنوز واست دلواپسم..

اگه میگم به فکرم باش یکم..

من تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممممممم

 

واسه دانلودش برید به ادامه مطلب.. نظز یادتون نره

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت12:5 PMتوسط mahsa |
بازم سوتی.....
سلام جیگرای خودم خوبین همگی؟؟؟؟؟؟ از بالا تا پایین لینک هام بوس بوس

دلم برای همتون تنگ شده بوداااااااا... آقا گفتن داستان نذار بنویس خودت ما هم میگیم چشم این روزها یکمی سرم شلوغه...از همتون معذرت میخوام.اگه دیر به دیر می آپمو بهتون کم سر میزنم... راستش یکمی حالم زیاد خوب نیست اتفاقای جالبو خنده دار زیاده واسه تعریف کردن اما حسش نیست.. یکیشو براتون میگم خودم که اصلا نخندیدم اما شاید شما خندتون بگیره.. آقا چند روز پیش خیره سرمون با اکیپ بچه های ارازل اوباشمون رفتیم تو سلف نشستیم بچه ها گیر دادن ما چایی میخوایم.. اما کسی دیگه لب به چایی های دانشگاه نمیزنه چون یه روز که بارون شدیدی می یومد دیدیم مسئول سلف رفت یه دبه گذاشت زیر ناودون خیلی تلاش میکرد که آبه بارونو جمع کنه .. مشکوک شدیم که میخواد چیکار کنه سقف دانشگاه ما هم لجنه از بس خزه و علف در اومده تو ناودون

آقا چشتون روز بد نبینه تعقیبش کردیم  دیدیم دبه آبو برداشت رفت تو سلف سماورو پر کرد آقا شاکی شدم رفتم جلو گفتم برادر این چه حرکتیه گفت چیه مگه فکر کردی تا الان با آب شهر غذا می پختیم؟؟؟؟!!!!

اینو که گفت چند تا پسرای دیگه هم شاکی شدن که این آشغالا چیه به خورد ما میدین سقف کثیفه ناودون توش پره گل و لجنه.. گفت اینجا شماله تهران که نیست کثیف باشه تمیزه آقا حالمون داشت بهم میخورد .. این شد که هیچکی دیگه چایی نمی خوره اون روز بچه ها گیر دادن برو قهوه بگیر منم زفتم ۴ تا گرفتم ۲ تا رو گذاشتم رو میز ۲ تا هم تو دستم بود .. در سلف هم باز بود معمولا پسرا دقیقا میان جلو در سلف ما میشینن نامردا دوستای من تا من نشستم ۲تا پایه صندلیو کشیدن من افتادم زمین ۲تا قهوه ای که دستم بود و پره شکر هم بود با اون ۲تایی که رو میز بود ریخت سر تا پام سوخت

حالا خیس شدم به درک توش پره شکر بود می چسبید تموم لباسام .. کل ملت بهم خندیدن  گفتم دیگه غلط کنم من خوبی کنم به شماها  نامردای.... این بود که یه هفته تموم کمر درد گرفته بودم  حالا اینارو بیخیال بزرگ میشم یادم میره ... این دفعه براتون یکی از آهنگ هایی که خیلی خیلی دوسش دارمو براتون تو ادامه مطلب آپ کردم من که ۱۰۰۰ بار هم گوش کنم بازم گریم میگیره چون خیلی هم ازش خاطره دارم هم دوست دارمش .. اگه میخواین دانلود کنین برین ادامه مطلب .. فرمت mp3 با کیفیت  ۱۹۲

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت4:4 PMتوسط mahsa |
احساسات شوهر در نیمه شب...!!!!
زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست،

 به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود

در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید…

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد :

“چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید :

هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد

گفت: “آره یادمه…”

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست…)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت

که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه…

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم..
+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت4:33 PMتوسط mahsa |
مترو............
                                                مترو
رضا و دوستش چند ایستگاهی بود که در مترو سر پا ایستاده بودند.
رضا یک ریز از مراسم خواستگاری دیشب برای دوستش تعریف می کرد. از رفتار پدر و مادر دختر و از نگاه های سرد و سوال و جواب های عجیب و غریب عموی پیر دختر می گفت.
بالاخره دو تا صندلی در کنار هم خالی شد. هر دو تونستند بشینند ..... نفسی کشیدند و در صندلی که توی ان لحظه مثل مبل راحتی بود فرو رفتند.
هنوز از کیف نشستن روی صندلی کاملا خارج نشده بودند که قطار به ایستگاه بعدی رسید.چند مرد پیر و مسن وارد واگن شدن.
دوستش تا می خواست بلند شه.
رضا اروم به دوستش گفت : پسر میدونی چند ایستگاه دیگه مونده ؟!
- چکار کنم ؟!
- خودت را بزن بخواب ... بشین
رضا سرش را انداخت پایین و خودش را بخواب زد . ولی دوستش بلند شد و رو به پیرمرد کرد و گفت : حاج اقا بفرمایید بشینید .
- ممنون پسرم
پیرمرد روی صندلی نشست و روزنامه را باز کرد و سرش را برد داخل روزنامه.
رضا بعد از چند لحظه اروم سرش را بالا  اورد و به دوستش که جلوش ایستاده بود، نگاه  کرد و نیشخند زد و زیر لب اروم  گفت: وای چه حالی میده... بی عرضه ....
رضا در طول مسیر  مدام سربه سر دوستش میزاشت .
قطار وارد اخرین ایستگاه شد .
رضا یک حرکتی به بدنش داد و انگار در طول مسیر خواب بوده رو به دوستش کرد و گفت : رسیدم...؟
- اره ... بلند شو ... از بس خواب بودی خسته شدی.
تو همین لحظه پیرمرد از پشت روزنامه اروم گفت : اره ... خسته نباشی ... اقا رضا .
پسر با تعجب رو به پیرمرد کرد و گفت : بله
پیرمرد روزنامه را اورد پایین و از بالای عینک به پسر نگاه کرد و گفت : سلام اقا رضا
- س...سلام .. عموجان
درهای قطار باز شد و پیرمرد پیاده شد .
ولی رضا ماتش برده بود .
دوستش یه تکونی به رضا داد و گفت : بلند شو .... پیرمرده کی بود؟
- پیرمرد ...  عموی دختره بود.
+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت4:23 PMتوسط mahsa |
آگهی کار....
 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممم......

همگی خوبین.؟؟؟ آقا دلمون یه ذره شده بوداااا.... گفتن فونتت کوچیکه چشمون درد میگیره ما هم میگیم چشم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

آقا تا هی می آپیم میرسه نوبت آپ بعدی... منم که سرم شلوغ لامصب درسو دانشگاه و ......

آقا یه چیز بگم بخندیم.. هفته پیش سر کلاس نشسته بودیم که یهو سر کلاس متون اسلام استاد قاطی کرد گقت پسرا یه طرف دخترا یه طرف آخه اینقدر که پسرا مسخره بازی در میاوردن استاد هم برادر بسیجی قاطی کرد گفت اینجا دانشگاهه یا...... این نقطه چینشو نگفت..تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

یهو برگشت گفت حالا که اینطوره تا دخترا آرایششونو پاک نکنن من درس نمیدم پسرا هم برن فشن موهاشونو درست کنن تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آقا قاط زده بود در حد لالیگا...

ما هم که شده بودیم عین عروس قیافه هامون همه دیدنی...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

به قول بچه ها فقط یه عاقد و یه دوماد کم داشتیم...

برگشتم به یه دختره که چادر سرش بود فقط نوک دماغش معلوم بود گفتم استاد راست میگه دیگه همین امثال شماها دانشگاه رو خراب کردینی اینجا دانشگاست یا ..... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com  البته اون دختره دوستم بود باهاش هماهنگ کرده بودم.. آقا تا اینو گفتم دختره بلند شد چادرشو برداشت با مانتو نشست  چادر سرش بود اما چشتون روز بد نبینه مانتو که نبود کت بود تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آقا مرده بودن بچه ها از خنده... همون موقع استاد گفت الان تکلیف همتونو روشن میکنم میرم با بسیج دانشگاه میام.. آقا تا اون بره پسرا سریع جاهاشونو عوض کردن رفتن اون ریف نشستن ما ها همه چادر سر کردیم عین حوزه علمیه همه ساکتو مودب نشستیم..تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آقا استاد با ریئس بسیج که یه مرده هست که کل صورتش ریش و سبیله اومد بالا تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comدقیقا این شکلی تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com واااایییی دل درد گرفته بودیم از خنده استاد و داری قیافش شده بود عین میت.. از تعجب شاخ در آورده بود

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com آقا مرده اومد گفت اینا که ماشاله همه پوشش شون کامل احسنت فتبارک الله استاد گفت بله آخر ترم پوشش رو یادشون میارم.. آقا مرده رفت استاد شروع کرد به درس دادن که یهو گوشیش زنگ خورد از کلاس که رفت بیرون دوباره روز از نو روزی از نو تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com آقا پسرا اومدن قاطی ما نشستن همه چادر ها رو برداشتیم مرده بودیم از خنده خیلی عادی نشستیم استاد که اومد این دفعه جای همتون خالی باورش نمیشد تو این ۳۰ ثانیه ما چه جوری این کارارو کردیم... اومد رفت کتابو برداشت بوسید گفت جای من دیگه تو این دانشگاه نیست کیفشو گرفت و طبق آمار موثق ۲ روز پیش استعفا داد...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

راستی خبر خبر توجه توجه .....

به یک پسر خوشگل

خوش تیپ....

پولدار...

تحصیلکرده....

با اصل و نسب...

جهت نظافت منزل نیازمندیم..... اگه سراغ دارین تو کامنت برام بذارین حقوقش هم بالاست...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت6:56 PMتوسط mahsa |
زیر زمین.....
آقای جباری یک قدم جلو می آید. و در حالی که از گوشت چسبیده پرتت می کند توی حیاط  سرت به دیوار مرمری می خورد. دستت را روی سرت می گذاری و می خندی. ابروهایم را توی هم می کنم. انگشتان لاغرم را لای موهای کوتاه سیاهم می برم .نفس بلندی می کشم و می آیم و کنارت می نشینم با چشمان سیاه ریزت نگاهم می کنی و می خندی. دستم را روی سرت و بعد روی ریش هایت می کشم که روز هاست که کوتاه نشده.                                                                                     

 چشمانم را از چشمانت می دزدم . از جایم بلند می شوم. می رم و روبروی آقای جباری می ایستم. آقای جباری دستان تپلش را را روی موهای کوتاه و سفیدش می کشد و نگاهت می کند وبعد رو به من می کند و در حالی که بزاق دهانش بیرون می پرد، می گوید:« آقا نمی تونی نگرش داری ببرش تیمارستان. ما چه گناهی کردیم. یه بار بچه رو می زنه،یه بار شیشه رو می شکنه، الآنم که صبح اللطلوع اومده زنگ درو هشتاد بار زده». گونه های سفیدم قرمز می شوند. بدنم داغ می شود و عرق سرد از پشت گوشم لیز می خورد و توی موهایم گم می شود. چشمانش را گشاد می کند ودر حالی که پلیور خاکستری اش را پایین می کشد ، با قدم های کوتاه و سریعش از جلوی چشمانم دور می شود. چشمانم را روی هم می گذارم. نفس عمیق می کشم . سرم را تکان می دهم. در را می بندم. روبرویت  به دیوار تکیه می دهم.روی دیوار لیز می خورم وروی زمین سرد می نشینم. در حالی که نگاهم می کنی دستانت را به یکدیگر و پاهایت را روی موزاییک های کف حیاط می کوبی .آب دهانت از گوشه ی لبت آویزان شده . سرم را روی زانو های لرزانم می گذارم ودوباره نگاهت می کنم .                                                

دستت را به دیوار فشار می دهی و با خنده از جایت بلند می شوی.به طرف در می روی. با انگشتان  دستت که هر کدام به طرفی رفته اند در را باز می کنی. با دستم روی پیشانیم می کوبم. از جایم بلند می شوم. به طرفت می آیم. از پشت یقه ی پیراهن آبی چرکتنت را می گیرم و به طرف خودم می کشم. از پشت به زمین می خوری . در را می بندم. پاهایت را روی زمین می کوبی و فریاد می کشی.صدای فریادت را آرامتر می کنی و انگشت شست دستت را توی دهانت می بری آب دهانت از گوشه ی لبت روی ریشت می ریزد. به زانویت لگد می زنم .دکمه ی ییقه ی پیراهنم را باز می کنم. با آستین پیراهنم عرق پیشانیم را پاک می کنم. نگاهم می کنی. نگاهت می کنم و می گویم:«عوضی تو آدم نشدی. آبرومو بردی. چرا من از داشتن برادر بزرگتری مثل تو باید خجالت بکشم؟ تو مثل یه انگلی هستی که از من آویزون شدی».آستین پیراهنت را داخل دهانت می گذاری و آن را می جوی و می خندی.خم می شوم و از یقه ی پیراهنت می چسبم و بلندت می کنم و یک سیلی محکم می کوبم در گوشت.خودم را راست می کنم. دستت را روی صورت قرمزت می گذاری و می خندی. دندان هایم را روی هم فشار می دهم. چشمانم قرمز می شود. رگ های سرم زق زق می کنند. دست لرزانم را زیر گردنت می برم از یقه ی پیراهنت می چسبم و به طرف زیرزمین روی زمین می کشمت.دست و پا می زنی. دکمه های پیراهنت پاره می شود. زبانت را بیرون می آوری و می خندی. همه جای بدنم می لرزد. پایم را روی شکمت می کوبم از پله های زیرزمین می افتی پایین، به در چوبی  می خوری. چفت در کنده می شود و می روی داخل. سرت محکم به کارتون های کتابی که روی هم گذاشته بودم  می خورد. کارتون ها روی سرت می ریزند. گردو خاک همه جا را می پوشاند. ابرو های توی هم رفته ام را صاف می کنم. چشمانم را گشاد می کنم. از پله ها پایین می آیم. کارتون ها را از رویت بر می دارم. برت می گردانم. به چشمان پر از گردوخاکت نگاه می کنم که سیا هیش گم شده است و خونی که از گوشه ی لبت آویزان شده........................            

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت11:11 PMتوسط mahsa |
ساندویچ......
پاهایت را به زور، داخل کتانی سفیدت می کنی. با ابرو های در هم رفته، در هال را باز می کنی مادرت دستش را روی شانه ات می گذارد وبر می گرداندت و در حالی که به چشمان قهوه ایت نگاه می کند، با صدای جیغی اش می گوید:«کجا می ری، شما پسر و پدر آخرش منو می کشید، آخه من چه گناهی کردم چرا اینقدر با پدرت کل کل می کنی، دیوونه شدم بابا،به خدا دیوونه شدم.هر روز دعوا، قهر، آخرش که چی». دو قطره اشک روی گونه های صاف و سفیدش  قل می خورند وزیر چانه اش شکل دو تا قندیل را به خودشان می گیرند. با انگشتان کشیده اش اشکش را پاک می کند و آرام می گوید:«آخه پسرم بابات راست می گه، الآن بچه های هم سن و سال تو دارن میرن دبیرستان، دارن درسشونو می خونن اونوقت تو می خوای بری کار کنی». دستت را بالا و پایین تکان می دهی و می گویی:«مادر من،تو هم که داری حرف اونو می زنی بابا نمی خوام مگه زوره می خوام برم کار کنم».چشمانت را از چشمان آبیش می دزدی، بر می گردی،در نیمه باز هال را باز می کنی.بیرون می روی. قطره های سرد  باران، روی صورت گرمت می افتد وآن را سرد می کند موهای بدنت سیخ می شود به طرف در حیاط می روی. مادرت پشت سرت می گوید:«کجا میری امیدم تورو خدا برگرد. بیا ناهارتو بخور». در حیاط را باز می کنی. یقه ی کت سیاه چرمی ات را تا گوشهایت بالا می کشی. در را می بندی صدای مادرت پشت سرت خفه می شود. دستان لاغرت را داخل جیب شلوار آبیت می کنی. شکمت قاروقور می کند.قطره های باران روی موهای سیاهت که تا گردنت پایین آمده سر می خورد. صدای قدم هایی را از پشت سرت می شنوی.برمی گردی.پسر کوچکی را می بینی که هر از گاه توپ چلتیکه ی خود را به زمین می کوبدو می گیرد.نگاهت می کند از تو جلو می افتد.همراه با او سرت را برمی گردانی به کله ی تاسش نگاه می کنی و  آرام می خندی.قطره های باران از روی سرش لیز می خورد و پشت کت قرمزش گم می شود.خودت را به پشت سرش می رسانی،دستت را از جیب شلوارت بیرون می آوری و می کوبی پس گردنش و می خندی،بر می گردد.دستش را پشت گردنش می گذارد.با چشمان سیاه لرزانش نگاهت می کند شانه هایش بالا و پایین می رود بر می گردد و دوان دوان از تو دور می شود در حین دویدن کله اش را بر می گرداند وبا صدای گرفته اش می گوید:« تو یه دیوونه ای، آشغال عوضی،احمق دیوونه». ادای دویدن در می آوری،دهنش را می بندد پا به فرار می گذارد واز تو دور می شود. به سر کوچه می رسی.  کسی در پیاده روهای خیابان اصلی نیست.باران شدت گرفته است.  دستت را روی شکمت فشار می دهی،تا صدایش را نشنوی. با آستین کتت صورتت را خشک می کنی.روی لبه ی جدول کنار خیابان می ایستی.ماشین ها از کنارت رد می شوند وآب گلی خیابان را رویت می پاشند.عقب می روی  خم می شوی و شلوارت را تمیز می کنی وزیر لب می گویی:«گور پدر همتون». به ساندویچی آنطرف خیابان نگاه می کنی دستانت را که از شدت گرسنگی شروع به لرزیدن کرده اند را داخل جیب شلوارت  می کنی. آهی می کشی! و دستان خالی ات را بیرون می آوری. دوباره به آنطرف خیابان نگاه می کنی. پسر کوچکی داخل ساندویچی می شود.دوان دوان از خیابان عبور می کنی.به دیوار مغازه ی ساندویچی تکیه می کنی دستت را روی شکمت می گذاری احساس می کنی به پشتت چسبیده، و چشمانت را می بندی وباز می کنی،سرت را بر می گردانی و به در ساندویچی خیره می شوی پسرک از ساندویچی بیرون می آید به سکه هایش نگاه می کند و آنها را داخل جیب  کت آبیش می گذارد.وبعد کاغذ کاهی ساندویچ را روی سنگفرش طوسی خیس پیاده رو می اندازد با دو، دست کوچک سفیدش ساندویچ را می گیرد وبه طرف دهانش می برد. جلویش می ایستی عقب می رود و ساندویچ را از دهانش بر می گرداند به ساندویچ نگاه می کنی وبعد به چشمان عسلی پسرک.پسر دهان کوچکش را باز می کندوبا صدای لرزان می گوید:«چیه، چی می خوای».صدای قاروقور شکمت نگاهش را از صورتت به شکمت  بر می گرداند یک قدم به طرفش برمی داری. عقب عقب می رود بر  می گردد. وبا سرعت می دود.دنبالش می کنی و از پشت یقه ی کتش را می چسبی و نگهش می داری.بر می گردد طرفت، نگاهت را به ساندویچ می دوزی پسرک ساندویچ را نگاه می کند و آن را پشتش پنهان می کند. بازویش را می گیری و می کشی.از ساندویچ می چسبی،ساندویچ را می کشد از وسط کنده می شود. چشمان سیاهش پر از اشک و لبهایش آویزان می شود.پسر با ناخون های بلندش به دستت چنگ می زند ساندویچ از دستت روی زمین می افتد مچ دستت را می گیری و فشار می دهی ساندویچ را با پوتین سفید گلی اش له می کند و به سرعت از نگاهت دور می شود.خون از خراش دستت بیرون می زند دستت را رها می کنی به ساندویچ خیس و گلی روی سنگ فرش نگاه می کنی حالا صدای قاروقور شکمت همه جای بدنت را به لرزه در آورده خم می شوی و برش می داری وبا انگشتت گل های رویش را پاک می کنی ساندویچ خمیر شده را گاز می زنی دانه های کوچک سنگ لای دندان هایت خرچ خرچ صدا می دهد.      
+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت11:10 PMتوسط mahsa |
حالا چرا.....؟؟؟؟؟

حالا چرا

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا  

 

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

 

ده که با این عمرهای کوته بی اعتبار

 

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

 

ای لب شیرین، جواب تلخ سر بالا چرا

 

ای شب هجرا ن که یکدم در تو چشم من نخفت

 

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

 

آسما ن چون جمع مشتاقان پریشان می کند

 

در شگفتم من نمی باشد زهم دنیا چرا

 

در خزان هجر گل، ای بلبل طبع خزین

 

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می رود تنها چرا  

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت11:9 PMتوسط mahsa |
تولده عیده شما مبارک... تفلده تفلده 1 سالگی وبلاگمه....
تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

سسسسسسللللاااااااامممممممم

تفلده تفلده.... تفلده عیده شما مبارکککککک..

داداشیا آبجیااااا بدویین تفلده ۱ سالگیه وبلاگمههههه

آخ جووووووووووون.....

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آآآآآآآآآآآآآآآآههههههاااااا دست دست....

بیاین وسط...... خوشکلا باید برقصن خوشکلا باید برقصن.....

ماشالله ... آها غر بدین دست بزنین آهااااا ماشالله.....

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آقا یکی دمه در وایسه اماکن نیاد بریزه همه مونو جمع کنه

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

باور کنین اینا مجازه توی لیوانا شربته .. دلستره... حالا اینا جنبه ندارن با دلستر هم مست میشن تقصیره ما نیست .... میتونین امتحان کنین آآآآآها ماشالله....

اگه اینو دوست ندارین بریم تو کار بندری.... حالا همگی بیاین وسط...

آآآها بزن زنگو......تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حالا بذارین خودم براتون میزنم... برقصیم....تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تولد تولد تولدت مبارک .. مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع هارو فوت کن تا ۱۰۰ سال زنده باشی....

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.....آقا این استاد ما هم مارو کشت....

خدایی تو کفشم.....یه وقت فکر نکنین منم خوشم اومده هااااا نه اصلا...

تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

آآآآآآآآقا حواسم نبود تولده..... چی شده کسی نیگا نیگا کرده تورو برم بکنم ادبش؟؟؟

برم دم مطبشششش؟؟؟ اااااا بزن زنگو بگو ببینم خانوم میشناسی ارژنگو...؟؟

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

الهی ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی... نه ۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی....

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت5:2 PMتوسط mahsa |
سوتی در حد B.M.W.
سلام علیکم....

آقا چه خبره هرچی سوتی و بد شانسیه ماله منه

اول تشکر کنم از کسایی که اومدن ثبت نام کردن  خیلی باهال بود متقاضی زیاد بود واسه همسر یابی ....  

آقا حالا بذارین دسته گلیو که به آب دادم براتون بگم...

چند روز پیش تو حیاط دانشگاه نشسته بودم خیره سرم داشتم درس میخوندم کلی کتابو جزوه کنارم بود هرکی از ۱۰۰ متری اگه رد میشد میفهمید رشته ام چیه.. آقا سرم تو کتاب بود اخه قرار بود نیم ساعت بعدش یه امتحان سخت بدیم

یهو دیدم یکی سلام کرد سرمو اوردم بالا دیدم یه پسره هست  کی میتونست باشه یعنی؟؟؟؟ 

گفتم امرتون؟؟؟؟؟ گفت کمک نمیخواین؟؟؟ گفتم شما؟؟؟؟ اخه میدونستم همکلاس ما نیست چون اولین بار بود میدیدمش.. گفتم نخیر ممنون

گفتم:

-ترم اولین آیا؟

-دیدم خندید گفت یه جورایی

گفتم تو ا ترم اولی اومدی به من میگی کمک نمیخوای؟

تو چه میفهمی من الان چیا میخونم

دیدم خندید گفت حالا شاید بلد باشم...

گفتم نخیر کمک نمیخوام... گفت در هر حال من اسمم علی هست خیلی خوشحال میشم که کمکتون کنم  دیگه داشتم قاطی میکردم..

دیدم میگه من تازه یه ۲ سالی هست اومدم ایران...

دیدم همون موقع گوشیم زنگ خورد سریع گفت مزاحم نمیشم سریع بدون اینکه نگاه کنم کیه قطع کردم گفتم گور باباش خوب شما داشتین میگفتین...

دیدم میخنده.. گفت اجازه هست بشینم؟

گفتم حتما.. اومد نشست رو صندلی گفت من تو امریکا تحصیل کردم..

گفتم پس اینجا چیکار میکنی؟ اونم ترم یک؟؟؟؟

دیدم باز میخنده گفت حالا بعدا میفهمی....

اقا یکم دیگه حرف زد... یهو گفت مجردین؟؟؟؟

گفتم اره بابا.. شوهر کجا بود ... اون قضیه ی هفته پیشو بلوتوثو براش تعریف کردم دیدم ترکید از خنده اقا بعد نیم ساعت دیدم گفت من کلاس دارم باید برم... گفتم بچه باهالی هستی زاستی رشتت چیه؟؟؟؟ 

گفت حالا بعدا میفهمی ...؟؟!!!

بهم بر خورد که چرا اینجوری جواب داد ..پا شدم رفتم تو کلاس همون صندلی اول نشستم...

یهو دیدم همین علی اومد تو کلاس گفتم ااااااااااااااا علی سلام تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟

تو همین حین دیدم همه از جاشون پا شدن..!!!!!!

منه خر بازم نفهمیدم  دیدم رفت سر جای استاد نشست.!!!!!

دیگه کم کم داشتم لال میشدم ... قلبم یه لحظه وایساد

گفت سلام من علی امینی فر هستم مثل اینکه استادتون براش مشکلی پیش اومده تا اخر ترم در خدمتتون هستم

بعد لیستو در اورد شروع کرد به حضور غیاب رسید به اسم من .. چون اسممو گفته بودم... مکث کرد رو اسمم لبخند زدو نخوند

گفتم تموم شد این واحدو افتادم...

درس دادو اخر کلاس موقع رفتن گفت وایسا کارت دارم..

داشتم سکته میکردم.. دیدم درو بست گفت میدونی چرا اسمتو نخوندم؟؟؟؟

چون شاگردم نیستی استادی واسه خودت چون گفتن که شاگرد اول دانشگاهی...

م از اول میشناختمت واسه همین اومدم گفتم کی شاگرد اوله تو این رشته مسئول گروه اومد منو بهش نشون داد... واقعا بهت تبریک میگم دختره خیلی باهوشی هستی با من راحت باش ما میتونیم باهم کار کنیم از نظر درسی یا کاری... خیلی خوشحال شدم چون اصلا فکر نمیکردم استادمه خیلی باهاش احساس راحتی کردم... وقتی در کلاسو وا کردم دیدم همکلاسیام بیرن داد میزنن عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد

آقا سوتی به این بزرگی تو عمرم نداده بودم... نمردیمو یکی مارو تحویل گرفت

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت5:51 PMتوسط mahsa |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس